پدرام ابراهیمی –

1
2

3

4

دست تا آرنج اندرکاران فوتبال ما، بازیکنان را لخت به زمین نمی‌فرستند. (که تا همین جایش هم دستاوردی‌ست) برندهای مطرح مگر چه دارند؟ پارچه‌ی مناسب برای تنفس و تعرق؟ طرح خوب؟ دیگر چه؟ شما که انتظار اسراف ندارید؟ از آرم لیگ برتر بگیر تا لباس تیم ملی، ثابت می‌شود فدراسیون فوتبال تا به حال یک ریال هم بابت طراحی گرافیک و این فوفول بازی‌ها، دور نریخته که هیچ، سنت حسنه‌ی «بکُش، بعدش مجلس ترحیم برگزار کن» را هم خیلی هنرمندانه و نامحسوس روی پیراهن تیم منعکس کرده‌ است. فقط دعا می‌کنیم تا وقت شروع جام جهانی 2014، یوزپلنگ ایرانی کلاً ریشه‌کن نشده باشد که طرحمان بیات نشود. حالا ما بازاریابی کردیم و مخ چند کشور دیگر را زدیم که پیراهنشان را بدهند ما طراحی کنیم و به سبک لباس خودمان، از نماد و افتخارات کشورها در طراحی آن استفاده کردیم. فقط حلالزاده‌ها پی به عمق هنر و دیزاین ما می‌برند.
غر و لند | 19 بهمن 92 | هفته‌نامه (از هفته بعد روزنامه!) آسمان

Advertisements

تصویر  —  منتشرشده: فوریه 8, 2014 در Uncategorized

پدرام ابراهیمی

هر کسی استعدادی دارد؛ یکی خوب سریال نگاه می‌کند، یکی خوب تپه‌های مدیریت را آبیاری می‌کند، یکی خوب از دیوار مردم بالا می‌رود (به قصد کمک) یکی خوب نفس مصنوعی می‌دهد (به قصد نجات) یکی خوب اینترنت را ملی می‌کند (به قصد قطع!) و… اما خبرنگار جماعت در وجودش چیزی بیشتر از یک استعداد بالقوه دارد. یعنی اصولا خبرنگارها با آدم‌های معمولی تفاوت دارند. (تفاوت با کلاس) چند تا از چندین تفاوت شما خبرنگاران موفق با ما شهروندان درجه یک و نیم را اینجا آورده‌ایم. حالا شما بخوانید ببینید درست آورده‌ایم؟!

مهارت‌های ارتباطی: نه اینکه ما خانم هاویشام باشیم ها، نه! ولی شما خبرنگاران از مهارت‌های ارتباطی در حد «استاد چنار» برخوردارید. یعنی بیل کلینتون که خودش مدرک فوق پرفسورای ارتباطات همه جانبه دارد، باید بیاید پیش شما پادویی کند. شما پای صحبت دختر 5 ساله تا پیرزن 95 ساله می‌نشینید (چه حوصله‌ای دارید!) و بلدید چطور آنها را برای حرف زدن سر ذوق بیاورید. البته صنوف دیگری هم هستند که در زمینه‌ی سر ذوق آوردن گوینده [جسارتاً] از شما خبره‌تر هستند. مثلا ما یک پسرعمو داشتیم که منتقل شده بود به آگاهی شاپور. بنده خدا چنان سر ذوق آمده بود که گرد و غبار مناطق غرب و جنوب غربی کشور را هم به گردن گرفته بود!

بیان مناسب: قطعا شما می‌توانید شش بار پشت سر هم بگویید «شیش سیخ جیگر سیخی شیش هزار، سه شیشه سرشیر» و یا «در لرستان 9 لُرند و هر لری 9 نرّه لر» ولی بنده همین الآن برای تایپ این جملات هم با مشکل مواجهم! البته من آنقدرها هم بی استعداد و گلابی نیستم ها! یعنی یک ته استعداد خبرنگاری در وجودم هست. از کجا فهمیدم؟ از اینجا که می‌توانم خیلی روان و سلیس بگویم: «حبیب مظلومی نژاد، رُرُرُرُرُرُرُم!»

شناختن رسانه‌ها: شما از رسانه‌ای که برایش خبر تهیه می‌کنید شناخت خوبی دارید. به قول معروف می‌دانید جای چه خبری کجاست. به قول معروف‌تر می‌دانید کی… یعنی چه کسی را کجا بگذارید. مثل من نیستید که به محض دخول به سواری مسافرکش گذری، تمام تزهای انتقادی‌ام از پزشکی و جامعه شناسی بگیر تا افتصاد و سیاست را در اختیار راننده قرار می‌دهم غافل از اینکه آقای راننده از طرف خانواده مادری با شهردار و از طرف خانواده پدری با رئیس جمهور نسبت فامیلی دارد و به‌اش بر می‌خورد و…!

بداهه گویی: به هر حال شما با اقشار مختلفی از جامعه سر و کار دارید. آن هم در همه جور شرایطی. گاهی شرایط ایجاب می‌کند که خارج از برنامه‌ای که تعیین کرده بودید، حرفی بزنید یا واکنشی نشان دهید. البته شانس هم می‌آورید ها. ما یک بار رفته بودیم با قهرمان «مورتال دنجر فایت کیک بلودی دِد بوکس هات بیلدینگ کامبت» ایران مصاحبه کنیم، خواستیم فضا را صمیمی کنیم و جوّ سنگین حاکم بر محیط را بشکنیم، دستمان را بردیم سمت شکمش و بشکن زدیم، الآن سه سال گذشته و با اینکه هر روز دارم آب پاچه می‌خورم ولی هنوز کتفم درست جا نیفتاده!

سرعت عمل و چابکی: گاهی دیده شده [مثلآً] در مناطق زلزله زده، عکاسان و خبرنگاران زودتر از امدادگران خودشان را به محل رسانده‌اند. میدانم باورتان نمی‌شود ولی اینجانب درست یک هفته بعد از حادثه یازده سپتامبر از آن با خبر شدم! البته آن موقع بچه بودم. الآن که ماشاا… هزار ماشاا… برای خودم مردی شده‌ام، در جریان تمامی مراحل اولین نگاه، خواستگاری و ازدواج پرنس ویلیام تـــا به دنیا آمدن رویال بیبی بودم. (به صورت لحظه به لحظه) ولی خب در جریان بودن کجا و در محل بودن کجا؟ جاهایی مثل  لندن و نیویورک و بوستون… با آن همه بمب کنار جاده‌ای!

چیرگی بر احساسات: نمی‌خواهد تصور کنید که من اگر در میدان تحریر قاهره بودم، بین هواداران مُرسی و سیسی به کدام سمت مایل می‌شدم، فقط کافیست تصور کنید که یکی مثل من خبرنگار ورزشی شود و گزارشگر مسابقه‌ای باشد که در آن، علی کریمی و فرهاد مجیدی حضور دارند! یعنی دیگه ولم کن…!! فقط کافیست یکی روی پای کریمی تکل از پشت بزند، دفتر و دستک را می‌گذارم زمین و لخت می‌شوم و (البته لختِ ورزشی) و فحشکشان می‌روم داخل زمین و… تازه شانس آورده اید که من از آن بچه قرتی مداراطلب‌ها هستم و قمه اینا در کارم نیست!

جملات بزرگان درباره «خبرنگاران»

خبرنگار با مشت گره کرده نمی‌تواند خودکار در دست بگیرد. «مهاتما گاندی»
من خواندن اخبار خبرنگاران را به همگان توصیه می‌کنم. «دی پاک چوپرا»
شغل خبرنگاری، شغل خوبی است. «بیل گیتس»
اگر تهیه‌ی خبر چیزی را عوض می‌کرد، اجازه نمی‌دادند شما خبر تهیه کنید. «مارک تواین»
خبرنگاری، خوب است. «عبید زاکانی»
از بچگی دوست داشتم خبرنگار بشوم. «فامیل دور»
من از اینها (خبرنگاران) راضی‌ام. «ژول ورن»
خبرنگاران، باعث بیدار ماندن وجدار جامعه می‌شوند. «استفان تسوایگ»
به جز خبرنگار شدن، آرزویی ندارم. «مارتین لوترکینگ»
با اجازه share می‌کنم. «Bi Ta SD»
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل. «سعدی»
ای بابا! تو هنوز تو اون فازی؟ «ستاد انتخابات کشور»
همیشه دوست داشتم با یک خبرنگار ازدواج کنم. «تُپراک»
علی…! «امیر قلعه نوئی»

پاندول داموکلس!

منتشرشده: ژوئن 25, 2013 در Uncategorized

سلام.
خوبی؟ چه می‌کنی با گرما؟ گرما چه می‌کند با تو؟!
این نامه، جهت درددل کردن نوشته می‌شود. از طرف من، به تو که به اسم نمی‌شناسمت ولی تو را حس می‌کنم و به تو نزدیکم.
می‌دانی؟ به نظر من نوشتن، هنر نیست. نه مثل سینماست نه مثل موسیقی و نه مثل نقاشی‌ست. (البته بعضی‌ها آشپزی و کوبلن دوزی را هم هنر می‌دانند!) نوشتن، مستقل است. نه هنر است و نه هیچ چیز دیگر. نوشتن، دسته‌بندی‌ای ندارد جز نوشتن و با اینکه نوشتن کار هر کسی نیست اما فکر کنم طنز نویسی از اکثر انواع آن، سخت‌تر باشد. آن هم طنزی که بخنداند. باید چیزی بنویسی که خواننده‌اش را بخنداند. آن هم خواننده‌ای که خودش 24 ساعته اسفناک‌ترین اتفاقات اجتماعی و فرهنگی کشورش و مهم‌ترین اتفاقات دنیا را جوک می‌کند و با پیامک برای دیگران می‌فرستد. هر چقدر هم آدم بامزه و بانمکی باشی باز تضمینی ندارد که طنز نویس موفقی بشوی. آن هم در زمان و مکانی که انواع محدودیت‌ها بر سرت آوار شده. چیزهایی که این هفته خط قرمز محسوب می‌شود، هفته‌ی بعد می‌شود لازم البیان و حرفی که امروز فوق سری‌ست، هفته‌ی بعد جوک دانش آموزان دبیرستانی‌ست. نه این که تمام این محدودیت‌ها را مثلا دولت تحمیل کرده باشد، نه! زن، مرد، دکتر، مهندس، معلم، دانشجو، پرستار، مرده شور، خلبان، خیارشور، نویسنده (!) خواننده، رفتگر، شهر نشین، روستا نشین و… همه و همه دوست دارند با همه کس شوخی بشود جز با خودشان. بعد به من می‌گویند چرا دست از سر سردبیر بر نمی‌داری و دائم با او شوخی می‌کنی؟ جوابش این است که جنبه‌ی امین ما را معتاد کرده است. به خصوص وقتی با کف دست راست دائم به سینه می‌زند و می‌گوید: «هر چی می‌خواین به من بگید ولی با (یک لیست بلند بالا می‌گوید) کاری نداشته باشید». البته نیازی هم نیست که دست از سرش برداریم، چون دست آدم خود به خود از روی سرش لیز می‌خورد و می‌افتد!»
حرف در اینباره خیلی زیاد است. در دفترم نوشتم ولی در متن تایپ نمی‌کنم. اصلا چرا این حرف‌ها را زدم؟ جدا از این که در نشریات دیگر یا حضوری ندارم و یا حضورم خیلی دیر به دیر و کمرنگ است، ارتباطی که ما اهالی خط‌خطی با تو (خواننده‌ی خطخطی) داریم، کاری کرده که حتی بشود با تو درددل کرد. مثل همین حالا. دلیل دیگرش هم این بود که دوست داشتم بدانی دو-سه شماره است نمی‌توانم آنطور که دلم می‌خواهد با تو باشم و [حدأقل سعی کنم که] تو را بخندانم. دقیقاً در روزهایی که این شعر حافظ برای ما کاملا معنی پیدا کرده: «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام»
حالا فرض کن -و فقط فرض کن- عزیزی را [خدای ناکرده] از دست دادی، صمیمی‌ترین دوستت بیمار است، در شهرت صدها ناهنجاری می‌بینی، دخترکی 5 ساله به تو کلید کرده که دستمال کاغذی بخری و با چشمانی عسلی و بی گناه و دستی چرک و آفتاب سوخته، دستت را می‌کشد، خودت تا ایــــنـجــا (اشاره به نزدیک) در مشکلات اقتصادی فرو رفته‌ای، یک ون سفید و سبز خیلی خیلی خیلی محترمانه و مؤدبانه مورد سوال و جواب قرارت داده، آن محدودیت‌ها که در اول این نوشته گفتم را هم داری؛ (و چند مورد دیگر که اینجا جای گفتنشان نیست) حالا یک متن طنز صد کلمه‌ای بنویس.
راستی! الآن من یک اَبَر مشکل دیگر هم دارم. شمشیر داموکلسِ 30 ساله شدن که مثل پاندول می‌خورد پس کلّه و تخت پیشانی‌ام! (آخر بچه که بودم، آدم 20 ساله معنی‌اش آدم بزرگ بود و آدم سی ساله معنی‌اش آدم خیلی بزرگ!) حالا دیگر مثل همیشه، سن بهترین فوتبالیست جهان از من بیشتر نیست! و من مانده‌ام و آرزوهایی که تاریخ انقضایشان فرارسیده، من مانده‌ام و تمام شدن بهترین سال‌های عمرم، بخصوص این هشت سال حد فاصل 22 تا 30 سالگی که همگی خیلی حسابی و عزتمندانه، کیف کردیم!
راستی ماه رمضان در راه است. دعای ربنا را از طریق موبایل می‌شنوی یا از کامپیوتر؟
(عجب نوشته‌ی پراکنده‌ای شد. ولی چاره چیست؟ ذهن پریشان، نوشته‌ی منسجم بیرون نمی‌دهد!)
تیرماه 1392 – پدرام ابراهیمی

پدرام ابراهیمی

1) از نشستن در خانه خسته شده بودم.  حوصله‌ام حسابی سر رفته بود که دوستم زنگ زد و گفت: «میای بریم مسابقه‌ی بوکس ببینیم؟» گفتم: «مسابقه بوکس؟! مگه داریم همچین چیزی؟!» دیدم خانه ماندن من اول از همه برای یخچال بخت برگشته‌مان مضر است. انقدر بیهوده درش را باز و بسته کردم که لولایش هرز شده! اینترنت گمگشته هم که باز آید به کنعان غم مخور! یعنی چرخ زدن در اینترنت شده مثل شنا کردن در حوض قیر. منِ گنه کار هم لیاقت دیدن برنامه‌های رستگار کننده‌ی تلویزیون را ندارم و فقط می‌ماند ماهواره که ما خودمان داوطلبانه نگاهش نمی‌کنیم. گفتم: «انقدر دوست دارم بوکس ببینم که قلبم الآن گرفته…»

2) در راه به مردم نگاه می‌کردم؛ چنان شور و شعفی در چهره‌ی آنها موج مکزیکی می‌زد که جای سوزن انداختن نبود. دور میدان هم تعدادی جوان روی جدول نشسته بودند و با شور و نشاط آماده‌ی رساندن کشور به اوج قله‌های پیشرفت و افتخار بودند. در خیابان خلوت‌تری دوست عزیزی یک میله‌ی باریک را فرو کرده بود داخل صندوق صدقه و ظاهراً داشت به سبک ملوانان قدیم عمقش را حساب می‌کرد. یک فروشگاه بزرگ لوستر و آباژور هم روی شیشه مغازه اش برچسب زده بود که: «30% تخفیف به مناسبت روز پدر!»

3) ظاهراً کمی دیر رسیدیم به سالن. داور دست یکی از بوکسورها را بلند کرده بود و همه داشتند تشویقش می‌کردند. در میان صدای هلهله به دوستم با اشاره فهماندم که دیر رسیدیم. او با سر اشاره کرد «نه» بعد از دقایقی داد و فریاد شادمانه از سالن خارج شدیم و از دوستم پرسیدم: «داستان چی بود؟ مسخره کردی ما رو؟!» گفت: «نه بیچاره! این مسابقه‌ها اصولا یک نفره‌س. اصلا مگه اوسکولن دو نفرش کنن؟ همینجوریش حال میده!» من محکم یأس فلسفی گرفتم. کاش در خانه می‌ماندم.

4) لعنتی! چرا این مسابقه درست باید در روز دوّم خرداد برگزار شود…؟!

نکته‌ی آخر هفته:

دقت کردید که این بار از داوطلبان کاندیداتوری ریاست جمهوری، فقط تست دوی 2000 متر نگرفتند؟!

 

قرقره‌های یک غرغرو | صفحه آخر روزنامه بهـــار | پنجشنبه 26 اردی‌بهشت 92

پدرام ابراهیمی
1) در روز بزرگداشت فردوسی جَوگیر شدم و گفتم تا میدان فردوسی بروم و با مجسمه‌اش عکسی گرفته و برای دوستانم به اشتراک بگذارم تا لایکی گیرد و کامنتی پذیرد.
2) در ایستگاه دانشگاه شریف سوار اتوبوس تندرو شدم. اتوبوس که راه افتاد، پسر کناری‌ام به دوستش گفت: «شنیدی آنجلینا جولی چیکار کرده؟» و تا این را گفت، پیرمرد بغل دستی‌اش لب گزید و گفت: «خجالت نمی‌کشی جلوی من پیرمرد؟ من جای پدر تو ام!»
3) کم کم بوی عرق آقای روبرویی که پشتش به من بود، قرار از کف من ربود و با مشت گره کرده گفتم: «آقا به نظرتون بهتر نیست از اسپری استفاده کنید؟» سرش رو کمی چرخاند و گفت: «جون؟! اسپری؟» گفتم: «از همینا که تو داروخانه‌ها هست» برگشت و با ناراحتی نگاهم کرد. در چشمانش محرومیت عجیبی دیده می‌شد. به او گفتم: «منظورم این اسپری‌های پرپشت کننده‌ی موی سر بود که آن هم حالا که از روبرو می‌بینمتان اصلاً به آن نیازی ندارید»
4) یک دفعه صدای آهنگ اخبار رادیو در اتوبوس پخش شد. همه ساکت شدند و برای شنیدن اخبار با شوق و امید به سمت بالا چشم دوختند. چانه‌ها می‌لرزید و اشک در چشم‌ها حلقه زده بود. گوینده‌ی اخبار گفت: «نخستین سامانه‌ی تولید برق از زباله، در کشور امروز در ابتدای جاده آبعلی به بهره‌برداری رسید…» من که فکر نکنم این افتتاح‌های متعدد شهرداری ربطی به انتخابات داشته باشد ولی اگر خدای نکرده اینطور باشد، احتمالا بعد از سامانه‌ی تولید برق از آشغال، کارگاه تولید نفت از لجن، گاز از کثافت، بنزین از بی‌شعور، گازوئیل از نفهم…
5) رسیدیم ایستگاه پارک دانشجو. ناگهان آن آقای مسن از حال رفت!
نکته‌ی آخر هفته:
به راستی چگونه عکس خودم با مجسمه فردوسی را روی شبکه اجتماعی بگذارم، وقتی آدم ایمیل خودش را هم نمی‌تواند چک کند؟! می‌ترسم دو، سه روز دیگر My Computer هم بالا نیاید. همین‌طوری پیش برویم بعید نیست چند صباحی دیگر، صبح از خواب بیدار بشویم و ببینیم در و پنجره‌ی خانه‌مان را از بیرون گِل گرفته‌اند و دیگر راهی برای ارتباط با بیرون نداریم. حتی همین بیرون خودمان!

فتو استریپ جــان تــری

اصل خبر: جان تری به دلیل توهین نژاد پرستانه به بازیکن تیم حریف از کاپیتانی تیم ملی محروم شد اما طبق معمول این قضیه در اخبار ایران به صورت دیگری …
(ماهنامه خط‌خطی-اسفند 90- شماره 10)

تصویر  —  منتشرشده: ژانویه 19, 2013 در Uncategorized

جواب بدهید اما جایزه نخواهید

منتشرشده: دسامبر 21, 2012 در Uncategorized

از قدیم گفته‌اند پرسیدن عیب نیست، جواب خواستن عیب است. (یا قریب به همین مضامین) حالا ما سعی بر آن داریم تا در آغاز هر هفته با مطرح کردن سوالاتی، شما را به تفکر و تعمق بیشتر وادار کنیم. (تقصیر خودتان است دیگر. تا وادار نشوید که کاری نمی‌کنید)
سوال اول درباره مسأله ادغام موسسات است. همانطور که می‌دانید ادغام دو وزارتخانه یا اداره باعث می‌شود شاخ و برگ اضافی از کار آنها زدوده شده و بتوانند به صورت متمرکز به گلکاری تپه های پیشرفت و عمران مملکت بپردازند. حالا با توجه به اختلاف دولت و مجلس بر سر ادغام بعضی وزارتخانه‌ها، یکی از سوالاتمان را درباره این موضوع مطرح خواهیم کرد.
سوال: اگر ادغام ارگان‌ها با هم را امری مثبت می‌دانید، کدامیک از گزینه‌های زیر را جهت ادغام در اولویت قرار می‌دهید؟
الف) ادغام کارخانه نمک ید دار با فدراسیون فوتبال.
ب) ادغام آب معدنی دماوند با دوغ آبعلی.
ج) ادغام وزارت راه با سازمان بهشت زهرا.
د) ادغام بنیاد بزرگداشت یاد ژول ورن با واحد مرکزی خبر.
پرسش بعدی درباره فرمایش مسئولین درباره سرمایه‌گذاری در ایران طی سالیان اخیر است. فرموده‌اند که بیش از همه‌ی همیشه‌ی کل دوران در کشور سرمایه‌گذاری صورت گرفته. این خبر مسرت بخش در کنار حرکات بسیار موزونی که در کمر ما ایجاد کرده (در حد گردباد) ما را بر آن داشته تا برای سهیم نمودن شما در شادی خودمان، درباره برتری این چند سال به کل تاریخ نیز سوال از شما بپرسیم.
سوال: چه اتفاقات و موهباتی در این هشت سال بوده که در دوران‌های قبل نبوده؟ چرا؟
الف) مرسدس بنز 2005 تا 2012 در این سال‌ها بوده ولی در دولت‌های قبلی نبوده. چون آنها مدیریت بلد نبودند.
ب) در این 4 سال بیش از کل مجموع دوران‌های اشکانی و ساسانی خط موبایل واگذار شده. به دلیل فساد مالی اشکانی‌ها و ساسانی‌ها و ضعف سیستم ارتباطیشان.
ج) در این چند سال بیش از کل عمر ورزش (!) به مربیان خارجی پول پرداخت شده. زیرا می‌شود و می‌توانیم.
د) بیشترین تعداد کاشت مو در یک جلسه در مقایسه با دوران دولت‌های قبلی. به دلیل ابداع تکنیک جدید توسط کلینیک ما. همین حالا تماس بگیرید!